اولین دیدار
سلام گل مامان دیشب قرار بود بریم پیش آقای دکتر مستعان عزیز برای سونوگرافی و شمارو برای اولین بار ببینیم... این روزها کلا خیلی دیر گذشت تا به این روز برسم،از صبح همش داشتم سرم رو گرم میکردم که زودتر بگذره و شب بشه... دو ساعت ظهر خوابیدم و بعد پاشدم آماده شدم و شام رو حاضر کردم تا بابایی بیاد و شام بخوریم و بریم. خانم منشی زنگ زد که زودتر بریم،نمیدونی چه بارونی میومد،دانه های درشت بارون میخورد روی سقف ماشین،طوری که اگر میخواستیم با بابا حرف بزنیم صدامون بهم نمیرسید... بالاخره رسیدیم... یه نفر جلوتر از ما بود، منم هی تن...

