هفته 20 و 21 گل پسری
سلام گل مامان 
خوبی آقا پسرم؟؟؟
هفته 20 هم ما همش خونه مامی و پدر جون بودیم،اولش به خاطر بوی قیر بود که داشتن
کوچمونو آسفالت میکردن،بعد هم به خاطر اومدن خاله جونت با سهیل و سوگند از مشهد
بود که خیلی هم دلم براشون تنگ شده بود...
سهیل و سوگند تازه فهمیدن شما توی دل مامانی،چون خیلی منتظرت بودن گلم،پس لطفا
به خاطر اونها هم که شده شما صبور باش و به موقع و سالم بیا بغلمون عسلم...![]()
سه شنبه شب مامی جون عمه و عموی مامانی رو دعوت کرده بود که یه پسمله کوشولو
دارن به اسم آقا تیام،کلی با اون سر گرم بودیم و داداشش کارن که من عاشقشم،خیلی
شیطون و سر و زبون داره اون تازه میره کلاس اول،خیلی جیگره....
چهارشنبه هم رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ یه سر زدیم،بابا بزرگ مسافرت بود رفتیم
دیدیمش چون دلمون براش تنگ شده بود...
5شنبه هم بابایی رفته بود سمنان کار داشت،پدر جون ظهر اومد دنبالم منو برد خونشون
چون امشب برای سهیل و سوگند و متین خونه مامی اینا تولد گرفته بودن
،قرار بود خاله
های مامانی با بچه هاشون بیان و همینطور یکی از فامیل های مامی جون که اونا هم یه
پسمل کوشولو داشتن به اسم آقا نادر
،بازم کلی با ایشون سرگرم شدیم و
لذت بردیم،همه به صف وایستاده بودن نادر کوشولو رو بغل بکنن...![]()
خلاصه تا ساعت 2 همه اونجا بودن،من و بابایی هم شب اونجا موندیم که یه کم هم کمک
بکنیم،آهان راستی بابایی جون عصری از سمنان برگشت و خودشو به تولد بچه ها
رسوند،دستش درد نکنه....
جمعه هم تا شب خونه مامی اینا بودیم...
شنبه هم تعطیل بود به مناسبت عید فطر،خیلی خسته بودیم،کلی استراحت کردیم و
عصری گفتم مامی و پدر جون با خاله ها بیان خونمون،البته خورش هم پخته بودن آورده
بودن،منم فقط زحمت کشیدم و پلو پختم.....gif)
گل پسری این روزا فهلا لگد های کوچولو میزنی که فقط خودم گاهی متوجه میشم و خنده
ام میگیره...![]()
یکی بهم میگه واییی خیلی چاق شدی،یکی میگه وااا اصلا معلوم نیست،یکی میگه صورتت
پر شده یکی میگه صورتت تکون نخورده فقط شکمت بزرگ شده،خلاصه من که نفهمیدم چی
شدم
؟؟!!!!!
هفته 21 هم باز بیشتر خونه مامی جون بودیم و پیش سهیل و سوگند،اونها هی ازم سوال
میپرسن که شما الان کجایی؟؟
پیش خدایی؟؟ کی میای؟؟ پسری یا دختری؟؟
خلاصه که وقتی گفتم گل پسری،سهیل کلی خوشحال شد
و بالا پایین پرید ولی
سوگند طفلی گفت خاله بگو دختر باشه
،گفتم نمیشه عزیزم خدا بهمون پسر داده ما
نمیتونیم انتخاب بکنیم!!!
انقدر دلم براش سوخت که نگووووووووووووووو ![]()
3شنبه شب هم رفتیم خونه مامان بزرگ اینا،عمو جونت هم اومده بود و یه کم دیدیمش و
دلمون باز شد...
4 شنبه و 5 شنبه هم باز خونه مامی اینا بودیم،جمعه صبح هم سهیل و سوگند رفتن
مشهد،داشتم باهاشون خداحافظی میکردم انقدر دلم براشون تنگ شد
....
فک کردم دفعه دیگه که میبینمشون شما ،توی دل مامانی هنوز یا توی بغل مامانی![]()
آخه سهیل و سوگند میخوان برن پیش دبستانی دیگه نمیتونن راحت بیان تهران...البته خاله
به خانم معلمشون گفته که وسط سال قراره 1 ماه تهران بمونه به خاطر ورود شما گل
مامان...![]()
هفته 21 یه کم بیشتر شیطون شدی و توی دل مامان وول میخوری
،به خصوص شبها که داریم سریال نگاه میکنیم با بابایی،ولی تا میگم بابایی بدو بیا،شما
ساکت میشی و دریغ از یه تکون که بابا لذت ببره
طفلی میگه اشکال نداره عزیزم بذار بزرگ بشه الان کوچولوهه منم بعدا میفهمم،ولی
بالاخره دو بار احساس کرد
،انقدر قربون صدقه ات رفت ،خیلی خوشش اومد....
حالا هرشب میاد هی نازت میکنه و قربون صدقه ات میره....
خب دیگه بازم این پست طولانی شد...
مواظب خودت باش قند عسلم...![]()
عاشقتم...![]()

هفته 20 و 21 گل پسری
