پسر گل مامان

خاطرات سرکلاژ _ هفته 18

1392/5/2 10:35
نویسنده : نانا
8,854 بازدید
اشتراک گذاری

 

گفتم اینجا از خاطرات سرکلاژم بنویسم که هیچ وقت یادم نره و گل پسر هم بفهمه که

مامانی چه روزهایی رو تحمل کرده تا ایشون افتخار بدن و بیان به زندگی ما......قلب

 

چهارشنبه 26 تیر رفتم برای چکاپ و سونوگرافی آنومالی که خانم دکتر بهم برگه بیمارستان

دادن برای سرکلاژ میخواستم برم بیمارستان شریعتی چون عموی نی نی مون اونجا درس

خوانده و دوستانی داره که میتونستن به من کمک بکنن...

همسرم و برادرش صبح شنبه رفتن برای وقت گرفتن که انشالا یکشنبه بهم نوبت عمل

بدهند...

بهم گفتن عصری برم اما خب تا همسر از کلاس بیاد ساعت 8 شب شد...

منم توی این مدت شروع کردم وسایل جمع کردن و خودمو آماده کردم برای احتمالا یک یا دو

شب بیمارستان...

شنبه شب رفتیم بیمارستان بخش اورژانس زنان و زایمان تا اونجا ازم شرح حال بگیرن و منو

بستری بکنن خانم های رزیدنت خیلی غر غر کردن که چرا دیر رفتم و دم افطار رفتم...

بالاخره بعد از یک ساعت شرح حال منو گرفتن و فرستادن بخش برای تشکیل پرونده...

بعدش همسر رو فرستادن صندوق برای پرداخت هزینه،بعد دوباره رفتیم بخش و تکمیل

پرونده و از همسر رضایت نامه عمل رو گرفتن و منو به اتاقم فرستادن و همسر رو راهی

کردن....

ساعت 11/15 شده بود که همسر بالاخره رفت به سمت خونه مادرش...

شب تا صبح که خوابم نبرد،فقط ساعت 4 تا 4:45 یه چرت زدم که اومدن چراغ رو روشن

کردن و شروع کردن به آزمایش گرفتن و بعد هم صبحانه و خلاصه ویزیت پرستارا با

استادشون و ویزیت رزیدنت ها...

تازه اومدن بهم گفتن توی آزمایش دیشبت پلاکت هات پایین بوده شاید عملت کنسل بشه...

ای خدااااااااااااا یه استرسی بهم وارد شد،بعد گفتن توی آزمایشی که صبح ازم گرفته بودن

اندازه اش خوب بوده و بالاخره قرار شد عمل انجام بشه....

از صبح زود گفتن برو لباس اتاق عمل رو بپوش،تا بالاخره ساعت 10:30 اومدن با ویلچر منو

بردن...

موبایلم رو دم در دادم به همسر و با نگاه ازش خداحافظی کردم و رفتم توی اتاق انتظار و

بعد اومدن منو بردن توی اتاق جراحی...

اتفاقا خانم دکتر شعیبی مسئول بیهوشی استاد برادرشوهرم بود و کلی تحویلم گرفت و

باهام حرف زد...

منو آماده کردن و بهم یه آمپول زدن که تمام بدنم بی حس شد و داشت مور مور میشد ولی

هنوز هوشیار بودم،خانم دکتر اسلامیان اومد بالای سرم و حالم رو پرسید و بعد  رفت آماده

بشه که به من گفتن توی اون ماسک نفس بکشم،فک کنم سر سومین نفس بیهوش

شدم....

وقتی صدام کردن انگار از یه خواب عمیق دارن بیدارم میکنن،اصلا دلم نمیخواست بیدار

بشم خیلی خوابم میومد،خلاصه منو گذاشتن روی یه تخت دیگه هم فهمیدم و بردن توی

ریکاوری...

گفتم اگر زودتر بیدار بشم منو زودتر میبرن بخش...اما نشون به اون نشون که دو ساعت و

نیم طول کشید تا رفتم توی بخش،اون خانم دکتری که باید شرح حال مینوشت رفته بود سر

یه عمل دیگه... 

منم خیلی درد داشتم،انگار زیر دلم رو چنگ مینداختن...بهم گفتن بری توی بخش بهت

مسکن میزنن انقدر درد کشید تا بالاخره اشکام سرازیر شد و هی اشک ریختم...

بالاخره اومدن منو بردن توی بخش،مادرشوهر عزیز دم در اتاق عمل منتظرم بود،تا دیدمش

دوباره اشکام سرازیر شد...گریه

خلاصه انقدر دیر شده بود که شوهر رفته بود سرکلاسهاش و من ندیدمش...ناراحت

خیلی درد داشتم،بهم گفتن استراحت مطلق باشم و حتی دستشویی هم نمیتونستم برم...

خواهربزرگم هم اومد پیشم موند،برادرهمسرم هم اومد بالاسرم و وقتی دید درد دارم سریع

رفت برام مسکن گرفت و اومد بهم تزریق کرد،خدا عمرش بده آروم شدم...

دوباره تمام بدنم سر شد و دردم کمتر شد،ولی کلیه راستم درد داشت خیلی ناجور....

مادرشوهر رو همراه برادر شوهر راهی کردیم رفتن و من چشمام بسته شد و خوابیدم،تا

احساس کردم افرادی بجز خواهرم بالاسرم هستن،دیدم مامان و بابام اومدن ملاقاتم...

خلاصه یه کم با اونها حرف زدم...موبایل هم که نگوووو همه زنگ میزدن یا اس ام اس

میزدن،خیلی لطف کردن بهم،هرچند که گاهی انقدر درد داشتم که دیگه کلافه میشدم ولی

خب همه محبت کردن بهم...ماچ

ایشالا بتونم جبران بکنم...

توی این مدت دو بار بهم آنتی بیوتیک تزریق کردن و یه آمپولی به نام پرولوتون که گفتن فعلا

باید هفته ای یکی تزریق کنم...

از ساعت 4/5 - 5 عصر هم که سرمم تموم شد گفتن هر چی بخوای میتونی بخوری....

 

خواهرم بنده خدا تا فرداش پیشم موند و هی یه ساعت یه بار برام لگن میذاشت،خیلی

خجالت کشیدم کاش بتونم جبران کنم...شب تا صبح هم که جا نداشت بخوابه،روی یه

صندلی نشسته بود،منم سه ساعت خوابیدم و بیدارم شدم و تا صبح با هم حرف زدیم و

خندیدیم...

فرداش خواهرم رفت و مامانم اومد، دو سری هم فرستادنم سونو گرافی و بعدش مرخصم

کردن،تا کارهای تصفیه حساب انجام بشه طول کشید و شوهر مجبور شد بره کلاس و بابام

اومد کارهامو انجام داد و آوردنم خونمون...

 

این بود خاطرات بیمارستان

خیلی طولانی شد

خاطرات بعدش رو بعدا مینویسم....

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)