پسر گل مامان

هفته 18 و 19 بارداری

  سلام گل پسرم خوبی مامانی؟؟؟ از بیمارستان اومدم خونه گلم و شکر خدا همه چی خوب بود  مامی جون(مامان خودم) دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه اومدن پیشم موندن که کارهامو انجام بدهند  چون من مثلا داشتم استراحت میکردم،اما بهش اجازه ندادم شب بمونه چون سر جای خودش راحتتر  میخوابه ،  از پنجشنبه مامان بزرگ (مامان بابایی) اومدن پیشم موندن  و گفتن که توان نداره هر شب بره و  صبح زود  بیاد  گفت اگر مزاحم نیستم شب میمونم... خلاصه ایشون هم از 5 شنبه اومدن پیشمون تا 3 شنبه شب که بابابزرگ اومدن دنبالشون و رفتن&nbs...
12 مرداد 1392

خاطرات سرکلاژ _ هفته 18

  گفتم اینجا از خاطرات سرکلاژم بنویسم که هیچ وقت یادم نره و گل پسر هم بفهمه که مامانی چه  روزهایی  رو تحمل کرده تا ایشون افتخار بدن و بیان به زندگی ما......   چهارشنبه 26 تیر رفتم برای چکاپ و سونوگرافی آنومالی که خانم دکتر بهم برگه بیمارستان دادن برای سرکلاژ  میخواستم برم بیمارستان شریعتی چون عموی نی نی مون اونجا درس خوانده و دوستانی داره که میتونستن  به من کمک بکنن... همسرم و برادرش صبح شنبه رفتن برای وقت گرفتن که انشالا یکشنبه بهم نوبت عمل بدهند... بهم گفتن عصری برم اما خب تا همسر از کلاس بیاد ساعت 8 شب شد... منم توی این مدت ...
2 مرداد 1392

گل پسرم عاشقتم....

سلام گل پسرم  یعنی واقعا پسری؟؟؟ گل پسرم خوشحالم از اینکه پیشمی....عاشقتم مامانی.... آره پسرم چهارشنبه رفته بودیم پیش خانم دکتر برای یه سونوی دیگه برای مطمئن شدن از سلامتی شما  عسلم... چون من آخرین نفر بودم خواهش کردم که اجازه بدن بابایی هم بیاد داخل اتاق و شمارو ببینه،  نفسم شما که همش خواب بودی.... یه دستتم مشت کرده بودی بالا سرت یه دستت روی سرت،خانم دکتر گفتن با یه دستش فکر میکنه  با اون یکی دستش یه چیزی قایم کرده حتما .....خخخخخخخ خلاصه کلی خانم دکتر خواهش کردن تا شما بعد از چند دقیقه مشتت رو یواش یواش باز کردی و  انگش...
29 تير 1392

هفته 16 بارداری

  سلام مامانی امیدوارم خوب باشی گلم   از اولین روز هفته 16 بگم البته همون 15 هفته تمام محسوب میشه، که بابایی مامان بزرگها و بابا بزرگها  رو برای جمعه نهار دعوت کرد که به هوای اونها  برای من و شما کباب درست بکنه....  قول داده بود همه کارهارو بکنه اما خب همه کارها خیلی زیاد بود و من از صبح سرپا بودم تا عصری... تازه کلی مامان بزرگهای گلت کمک کردن اما من بازم خسته شدم...   بعدشم من و بابایی کلاس داشتیم و بعد از کلاسم هم رفتیم خونه پدرجون... دوباره یکشنبه بود که باز پدر جون گفت بریم خونشون اما من مقاومت کردم و گفتم اونها ...
20 تير 1392

اولین لگد نی نی

  مامانی مامانی عاشقتم عسلم    دیروز عصر اولین روز از هفته شانزدهم حدود ساعت 6 عصر بود،دراز کشیده بودم و با موبایلم برات آهنگ  میذاشتم....   یه آهنگی هست که مامانی خیلی دوستش داره،به نام وطنم که آقای سالار عقیلی خوانده....   من با شنیدن این آهنگ خیلی احساساتی میشم ،بلندگوی موبایل رو روی دلم گذاشته  بودم،دقیقا همونجایی  که بلند گو بود یه لگد کوچولو زدی که من اول متعجب و بعد  هم غرق  در شادی شدم...   کلی قربون صدقه ات رفتم و نازت کردم و باهات حرف زدم... فک کنم شما هم از این آهنگی که...
16 تير 1392

خاطرات هفته 15 بارداری

  سلام مادری  خوبی عسلم؟؟؟   هفته پیش جواب آزمایش غربالگری رو هم گرفتم و شکر خدا شما انشالا نی نی سالمی هستی....   مادری توی این هفته سه بار حال دلم یه طوری شد ،یعنی انگار شما مثل گردباد چرخیدی  توی دلم،منم   حالم خراب شد مامانی ،اولش نفهمیدم چرا حالم خراب شد،بعد فهمیدم که  شاید شما داری قر میدی  توی دلم....ههههههه   دفعه دوم راحتتر بودم و لذت بردم از  اینکه  شاید این حرکت شماست...       عشق مامانی،دوست دارم زودتر حرکات جانگولر شمارو بفهمم و لذت ببرم.... ...
16 تير 1392

اتفاقات هفته 13بارداری

  سلام مادری   خوبی مامانی؟؟؟ توی این هفته اتفاقای مهمی افتاد،اول از خودم میگم بعد از اتفاقای عمومی میگم....   شنبه من رفتم پیش خانم دکتر اسلامیان،آخه مجبور شدم دکتر صبا رو عوض کنم،چون دستمزدش خیلی  بالا بود...    خلاصه شنبه از ساعت 3/5 که بابایی منو رسوند تا ساعت 9/45 اونجا بودم تا ساعت 7  توی نوبت بودم  از ساعت 7 هم تا ساعت 9/45 منتظر بودیم که شما یه زحمت به خودت بدهی و یه تکون بخوری..... آخرشم یه نیم چرخ در یه لحظه زدی و برگشتی سر جای قبلت  که خانم دکتر همون لحظه رو شکار کرد و اندازه ه...
28 خرداد 1392